تبليغاتX
خاطره

خاطره

 

آرزوهایم کنار غیبت خیال

به سرانجام می رسند

دست یافتنی نباش خیال من

چرا که پوچ خواهی شد

وقتی درون دست هایم آب  می شوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:50  توسط مهتاب  | 

 

بودن

تقلا برای بودن

واصل گشتن به امید

باز هم بودن

و تقلایی دیگر ........

در انتظار هیچ سواری نمان

راه دور نیست

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:32  توسط مهتاب  | 

 

شبی آرام می خوابم

که شاید قصه ای از ما فرو افتد........

***************************************************

سرتاسر وجودم حسی شده است که شاید نباید باشد. شده ام چرنده ای که تمام لحظه ها را ناخواسته نشخوار می کند . امید هایمان که نا امید نشده است هنوز... ولی کم رنگ که شده است .

********************

دیگر خستگی هایم را میان دست های تو رها نمی کنم

آنگونه که شب

پنهان می شوم مهتاب گونه از نگاه سرد تو....

آواز می خوانم

نه به آن امید که گوش بسپاری

از آن رو که بدانم هنوز هستم

با آنکه تو هستی و نیستی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 13:21  توسط مهتاب  | 

و اینک نشسته میان شبی سرد و دور
زنی با هزاران امید و نیاز
*****************************************
دست هایم را می گشایم
به سوی یک امید
و پروازی از جنس ابریشم و نیلوفر
آه نمی کشم ..
چرا که امید هایم دوباره شکل می بندند
درون قصه های تو.....
اینجا خانه ی من است
کنار خنده های کودکانه
راز هایم را خواهم گفت
وقتی که از بوسه های دوست داشتن سر شارم کنی

 

*تهران / بازهم شلوغ و دوست داشتنی / هیچ گاه فراموشت نکرده ام که ترکت کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:32  توسط مهتاب  | 

من خوبم !!!!!

=====================================

ای خاطره ی یخ بسته

میان کویر زرد آرزوها

بیش از این انتظاری نیست .

روی  لاجوردی رویای ات خم می شوم

تاب نمی آورم

صدایت می کنم

دور می شوی

تاب می آورم

و تنها تاب می آورم.............................

 

*نمی خواهم به فردا برسم . فردایی که نخواهی بود . و طنین فریادهای گوشخراش را بشنوم . نمی خواهم به فردا برسم که نباشی و نباشم دیگر..............

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:59  توسط مهتاب  | 

قصه ای که هیچ کس نمی خواهد بخواند

 

از زاویه اول:

هنوز پیغام رو تایید نکرده بود که صدای مهیبی بلند شد و سوزش شدیدی رو روی سمت راست شکمش احساس کرد. با ترس نگاهی به پایین انداخت و ....

از زاویه دوم :

چشمش چند لحظه باز شد . دید توی سالنی روشن روی تختی دراز کشیده و به سرعت چراغ ها از جلو چشمش رد می شدند. لبخند هانس رو دید و بعد باز شدن یک در.....

از زاویه سوم :

نشسته بود توی تختش .شکمش پر از پنبه و باند و این چیزا بود . داشت به اتفاقی که نباید پیش میومد فکر می کرد . لبخند تلخی و صدایی که از اون طرف تلفن برایش دعا می کرد .و داشت دوباره پیغامی رو می نوشت که هیچ وقت ارسال نشد...

 

شب سرد امید. انتظاری برای ابد .و عشقی برای همیشه .. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 3:20  توسط مهتاب  | 

همیشه ........

پیش از آن که فکر کنی

اتفاق می افتد..

(فروغ )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 3:30  توسط مهتاب 

 

قصه ام را می کنی  خاموش

زندگی را با دریغ  و صد هزار افسوس

می کنی بی یاد من تکرار .

مانده شاید در ته آن بیکران دل

قطره ای از گریه های من

بی من از تاریکی و  اقرار

***********************************************

توی برف های خاطره نقبی می زنم تا شاید به آن سوی تو دست بیایم . اگر چه می دانم در زمین نیستی که به کسی تعلق بگیری

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 4:35  توسط مهتاب  | 

 

رویای من ....

========================================

به تو می اندیشم

و به شب های پر از تنهایی

و به عکسی از خود

که تو را کم دارد

نام تو  قاصدکی ست

روی سیالی باد می آید

روی دریاچه ی جوشان خیال

خبری از یک دوست

و امیدی در شب...

 

فکر می کنم به همه ی آن روزهایی که تو بودی و من نبودم و به همه ی این روزها که من هستم و تو نیستی و ..........اینجا چه سرد است .کاش آتشی بود و شرابی و کتابی و دست های که مرا با خود ببرد به هر کجا که دیگر هیچ کسی نباشد.جز من ، جزما....دیگر صدایت نمی کنم چرا که وقتی به تو احتیاج داشتم از من روی برگرداندی .دیگر صدایت نمی کنم  چرا که نمی خواهم مثل یک نیازمند به من نگاه کنی .یک محتاج . یک خسته.......صدایت نمی کنم چرا که دیگر صدایی برای فریاد نیست .این آخرین خواسته ی من است ، باور کن آخرین خواسته .از خیال من برو ...برای همیشه..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 1:50  توسط مهتاب  | 

 

 آری این منم

لای سبزه های جاویدان این سرزمین

و زیر رگبار بی پایان باران .

نگاه های سرد

قلب های بی تحرک

و من ....

خاموش ایستاده ام

تا جاودانگی قصر های عظیم را به حسرت بنشینم

دست هایم  را  دراز می کنم

لمس پیکره های سنگی

 روی اندام های بی حرکت یخ زده ی سالیان دور

ترا لمس می کنم

چرا نیستی ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 21:17  توسط مهتاب  |