تبليغاتX
خاطره

خاطره

 

از تو می گریزم و از خود .............................................

 

 زمین از من تهی ست

 وقتی که با تمام وجود هستم

من فراموش می شوم

وقتی تو با تمام وجود هستی

روی سایه ام قدم می گذارم و از خود می گذرم

 زمین من باش

من سایه ی تو نیستم !!

 

 

 

*مدتی نیستم و هستم .اگر برای دوستان پیغامی نگذاشتم .به گردن فاصله بیندازید نه من

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 1:41  توسط مهتاب  | 

 

همه ی دلتنگی هایم

بهانه ای ست برای دوباره دوست داشتن

برای آنچه که  نیافته ام

بهانه ای برای زیستن.

دل شیشه ای من هنوز

باران را دوست دارد

می ترسم که بشکند

از هجوم تگرگ خاطرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 22:15  توسط مهتاب  | 

 

رهایم کن

پیش از آنکه از این قفس رها شوم

پرواز آخرین آرزوی من است

************

چرا  به من نگاه نمی کنی !!!!

اگر که باز گردی

نگاهم را از تو خواهم دزدید

***********

چه بارانی!!

یادت هست

زمین های خشک

***********

شنا می کنم

 وقتی به تو می رسم،

غرق می شوم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:35  توسط مهتاب  | 

 

چراغ ها را خاموش می کنم

کرم های شب تاب عبور بی خیال و سر در گم خود را در اتاقم  ادامه می دهند

دست هایم را به سایه ی تو می سایم

و از حسی غریب سر شار می شوم

اما سایه تنها یک سایه بود ...

 

خدایا سایه بان من کجاست ؟

دارم خیس می شوم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:9  توسط مهتاب  | 

 

- شب را که می گذرانم به تو می رسم .ولی شب چه بلند می شود .

 

یک نفر کنار من مانده

آنکه با من است و از من دور

می نشیند کنار خواب من

روی لب های من که از او دور

این همه روز و ماه به سر بردن

تا بیایی میان دستانم

تا که از خواب می شوم بیدار

 خیس اشک است میان دستانم

تا کجا بایدم که گم باشی

هر شب و روز  تنهایی

قصه افسوس بی تو پایان شد

قصه ی زجر و درد و تنهایی.

 

و باز هم شاید شب را امتداد باشد ولی من هنوز هستم و شاید خواهم بود. دوستت دارم عزیزترین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:40  توسط مهتاب  | 

 

نه در برابرم ایستاده ای

نه همراهی ..

نه می یابی

نه یافت می شوی

.

.

.

تنها ، بمان ..و بخوان

همین و دیگر هیچ

که صدایت آرامشی ست که مرا به یافتن همراهی مدد می رساند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:16  توسط مهتاب  | 

 

 توی همین تاریکی هم دوباره می بینم

بره ای سپید

گرگی سیاه

و بارانی لبریز

توی همین قصه مکرر دوباره دوست دارم

" بره تا رفت تو خیال / گرگ اومد و اونو خورد"

هستم کنار پنجره ای شکسته رو به باغ

که نسیم بی هراس ، از فراز گل ها به سوی من می دود

اینجا خانه ی من است

پر نور و سبز

کنار پنجره ای شکسته و مویی سپید

تا می خورم روی برگ های دفتر

و مست از عطری که می نویسد باز......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:35  توسط مهتاب  | 

 

برای داشتن آنچه که از آن من نیست

شیون نمی کنم

فرصت همین بوده که هست

راهی ، چاره ای و امیدی

.....

هزار سال هم که خورشید نباشد

می بینمت زیر نور ماه

مهتابم من ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:40  توسط مهتاب  | 

 

وقتی که تنهایم

جز باور تو  چاره ای نیست...

وقتی که دور می شوی

میان آن لحظه

گریه هایم را می پوشانم

برای زمانی که دیگر نیستی...

فرصت برای گریستن بسیار است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:41  توسط مهتاب  | 

 

"تقدیر و تاسف"

برای ما که نرفته ایم

دنباله ی کهکشان که گم شد میان تاریکی

برای او که نمی ماند دیگر بار

روی خستگی روزها

امید و نا امیدی ها

کاش حوصله ای برای ماندن داشتی

پیش منی که حوصله ی دنیا را سر کشیده ام

کاش..........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:7  توسط مهتاب  |