آرزوهایم کنار غیبت خیال
به سرانجام می رسند
دست یافتنی نباش خیال من
چرا که پوچ خواهی شد
وقتی درون دست هایم آب می شوی
آرزوهایم کنار غیبت خیال
به سرانجام می رسند
دست یافتنی نباش خیال من
چرا که پوچ خواهی شد
وقتی درون دست هایم آب می شوی
بودن
تقلا برای بودن
واصل گشتن به امید
باز هم بودن
و تقلایی دیگر ........
در انتظار هیچ سواری نمان
راه دور نیست
شبی آرام می خوابم
که شاید قصه ای از ما فرو افتد........
***************************************************
سرتاسر وجودم حسی شده است که شاید نباید باشد. شده ام چرنده ای که تمام لحظه ها را ناخواسته نشخوار می کند . امید هایمان که نا امید نشده است هنوز... ولی کم رنگ که شده است .
********************
دیگر خستگی هایم را میان دست های تو رها نمی کنم
آنگونه که شب
پنهان می شوم مهتاب گونه از نگاه سرد تو....
آواز می خوانم
نه به آن امید که گوش بسپاری
از آن رو که بدانم هنوز هستم
با آنکه تو هستی و نیستی ...
*تهران / بازهم شلوغ و دوست داشتنی / هیچ گاه فراموشت نکرده ام که ترکت کنم
=====================================
ای خاطره ی یخ بسته
میان کویر زرد آرزوها
بیش از این انتظاری نیست .
روی لاجوردی رویای ات خم می شوم
تاب نمی آورم
صدایت می کنم
دور می شوی
تاب می آورم
و تنها تاب می آورم.............................
*نمی خواهم به فردا برسم . فردایی که نخواهی بود . و طنین فریادهای گوشخراش را بشنوم . نمی خواهم به فردا برسم که نباشی و نباشم دیگر..............
از زاویه اول:
هنوز پیغام رو تایید نکرده بود که صدای مهیبی بلند شد و سوزش شدیدی رو روی سمت راست شکمش احساس کرد. با ترس نگاهی به پایین انداخت و ....
از زاویه دوم :
چشمش چند لحظه باز شد . دید توی سالنی روشن روی تختی دراز کشیده و به سرعت چراغ ها از جلو چشمش رد می شدند. لبخند هانس رو دید و بعد باز شدن یک در.....
از زاویه سوم :
نشسته بود توی تختش .شکمش پر از پنبه و باند و این چیزا بود . داشت به اتفاقی که نباید پیش میومد فکر می کرد . لبخند تلخی و صدایی که از اون طرف تلفن برایش دعا می کرد .و داشت دوباره پیغامی رو می نوشت که هیچ وقت ارسال نشد...
شب سرد امید. انتظاری برای ابد .و عشقی برای همیشه ..
پیش از آن که فکر کنی
اتفاق می افتد..
(فروغ )
قصه ام را می کنی خاموش
زندگی را با دریغ و صد هزار افسوس
می کنی بی یاد من تکرار .
مانده شاید در ته آن بیکران دل
قطره ای از گریه های من
بی من از تاریکی و اقرار
***********************************************
توی برف های خاطره نقبی می زنم تا شاید به آن سوی تو دست بیایم . اگر چه می دانم در زمین نیستی که به کسی تعلق بگیری
رویای من ....
========================================
به تو می اندیشم
و به شب های پر از تنهایی
و به عکسی از خود
که تو را کم دارد
نام تو قاصدکی ست
روی سیالی باد می آید
روی دریاچه ی جوشان خیال
خبری از یک دوست
و امیدی در شب...
فکر می کنم به همه ی آن روزهایی که تو بودی و من نبودم و به همه ی این روزها که من هستم و تو نیستی و ..........اینجا چه سرد است .کاش آتشی بود و شرابی و کتابی و دست های که مرا با خود ببرد به هر کجا که دیگر هیچ کسی نباشد.جز من ، جزما....دیگر صدایت نمی کنم چرا که وقتی به تو احتیاج داشتم از من روی برگرداندی .دیگر صدایت نمی کنم چرا که نمی خواهم مثل یک نیازمند به من نگاه کنی .یک محتاج . یک خسته.......صدایت نمی کنم چرا که دیگر صدایی برای فریاد نیست .این آخرین خواسته ی من است ، باور کن آخرین خواسته .از خیال من برو ...برای همیشه..
آری این منم
لای سبزه های جاویدان این سرزمین
و زیر رگبار بی پایان باران .
نگاه های سرد
قلب های بی تحرک
و من ....
خاموش ایستاده ام
تا جاودانگی قصر های عظیم را به حسرت بنشینم
دست هایم را دراز می کنم
لمس پیکره های سنگی
روی اندام های بی حرکت یخ زده ی سالیان دور
ترا لمس می کنم
چرا نیستی ؟